مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
163
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
القصه ، بازرگانزادگان ، او را بمهمانى دعوت كردند و گفتند : اى خواجه نور الدين ، همىخواهيم يك امروز ما با تو بتفرج فلان باغ رويم . على نور الدين گفت : با پدر مشورت كنم كه بىجواز او رفتن نتوانم . در هنگامى كه ايشان در سخن بودند ، پدرش تاج الدين برآمد . نور الدين گفت : بازرگانزادگان مرا بمهمانى دعوت كردهاند كه با ايشان در فلان باغ بتفرج شويم . آيا دستور ميدهى يا نه ؟ تاج الدين گفت : آرى اى پسر ، جواز دادم . پس از آن مقدارى از زر و سيم بوى داده ، گفت : با ياران خود بتفرج شو . در حال ، بازرگانزادگان سوار گشتند و على نور الدين نيز سوار گشته ، بباغى اندر آمدند و در آنجاى از هرچه دل آرزو ميكرد و ديده لذت ميبرد ، مهيا بود . و درهاى آن باغ بدرهاى بهشت همىمانست و دربان آن رضوان نام داشت و در چهار سوى آن باغ ، تاكها چتر زمردين برگشاده بودند . از انگور سرخش خون در دل مرجان مىفشرد و انگور سفيدش رونق از نقرهء خام مىبرد و انگور سياهش طعنه بر عنبر سارا ميزد . در آن باغ ، شفتالو و نار و امرود و به و سيب ، فزون از حد بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصت و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بازرگانزادگان چون بباغ اندر شدند ، انگورهاى گوناگون ديدند . پس از آن بايوان باغ درآمدند . رضوان دربان را در ايوان نشسته ديدند گويا كه رضوان بهشتست . و بر در ايوان ، اين دو بيت نوشته يافتند : نه باغست اينكه فردوس برينست * درو گلبن بجاى حور عين است اگرنه صحن فردوس است صحنش * چرا با مشك و با عنبر عجينست پس از آن بباغ گرائيدند كه ميوههاى گوناگون و از هرصنف پرندگان در